شاهنامه منتخب یونسکو
ترجمه بخشي از مقدمه « قورقوت آتا »
تا نام خداوند را بر زبان نياوري كارها پيش نخواهد رفت و تا خداوند عطا و بخشش ننمايد ، مرد دولت و ثروت نمي يابد . اگر مكتوب ازلي نباشد ، بنده گرفتار بلا نخواهد شد و تا وعده اجل فرا نرسد ، كسي جان نخواهد داد و هيچ مرده اي زنده نخواهد شد و جان رفته باز نخواهد گشت .
اگر جوانمردي همچون بلنداي كوه مال و ثروت به هم بزند ، بيش از نصيب خود نخواهد خورد . اگر آبها غرش كنان طغيان نمايند ، دريا نخواهند شد . متكبر را خداوند نمي پسندد و مغرور دولت و اقبالي نخواهد داشت . كودك بيگانه اي را هر چند نگاه داري، فرزندي تو را نخواهد كرد ؛ آنگاه كه بزرگ شد ، رها كرده خواهد رفت؛ پنداري كه تو را هيچگاه نديده است ! از خاكستر تپه اي پديد نمي آيد و گر دراز گوش سياه را افسار بزني، استر نخواهد شد، چندان كه كنيز را جامه فاخر بپوشاني، تبديل به بانويي اصيل نخواهد شد، برفها هر چندك توده ـ توده باريده باشند تا بهار نمي پايند و چمن سرسبز تا پاييز نخواهد ماند.
پنبة كهنه را به كرباس و دشمن قديمي را به دوست نمي توان بدل كرد. تا اسب را به زحمت و سختي و انواري، راه طي نخواهد شد و تا شمشير پولادين را به كار نبري،دشمن باز پس نخواهد نشست. اگر مرد مال خود را دريغ دارد نام آوازه اي نخواهد يافت. دختر تا از مادر الگو نبيند، پند نمي پذيرد و پسر تا كار پدر را نبيند، سفره نخواهد گسترد.
پسر تكيه گاه پدر است و يكي از دو چشمان وي، پس اگر پسر دولتمندي از آب در آمد، روشنايي اجاق وي است. پسر چه كند اگر از پدر ميراث بر جاي نماند و از ميراث پدر چه حاصل براي كسي كه از دولت و اقبال خدا داده بي بهره است؟! از شر بد اقبال شما را خداوند محفوظ نگه دارد، اي خان و سرور من!
داستان بوقاچ، فرزند درسه خان
درسه خان با چهل همراه، در جشن سالانة بايندرخان، خان اغوزها شركت مي كند، امّا طبق دستور بايندر خان كساني را كه داراي پسرند در خانه سفيد، صاحبان دختر را در خانه سرخ و بي فرزندان را در خانة سياه پذيرايي مي كنند، درسه خان كه فرزندي نداشت، از اين عمل خشمگين مي شود و به نزد خاتون خود باز مي گردد.
بنا به پيشنهاد خاتون، اوسران« ديش اغوز »را گردآورده و اطعام مي نمايد و دست به احسان ميگشايد و سرانجام با دعاي خير مردم صاحب پسري مي شود.
پسر در پانزده سالگي وارد اردوي بايندرخان مي شود. بايندرخان شتر نر و گاونري داشت كه هر سال در پاييز و در مقابل انظار بزرگان اغوز به جنگ وا مي داشت.در بهار آن سال گاو نر مهيب را از سراي با غل و زنجير بيرون آورده، رها كردند. پسران همه از ميدان گريختند، امّا تنها پسر درسه خان بدون هيچ ترسي بر جاي ماند و با گاو نر در آويخت و او را از پاي در آورد.
بزرگان اغوز زبان به تحسين گشودند و « قور قوت» او را « بوغاچ » ( منتسب به بوغا يا گاو نر ) نام نهاد و پدرش درسه او را در مقام بيگي به تخت نشاند.
بوغاچ چندان اعتنايي به چهل دلاور پدر نداشت و آنها نيز كينه و حسادت وي را به دل گرفتند و تصميم گرفتند كه پسر را پيش پدر بد نام كنند.
درسه فريب چهل دلاور خود را مي خورد و با بر پايي يك مراسم شكار صوري، بوغاچ از همه جا بي خبر را به قصد كشت با تير مي زند،. امّا او زخمي مي شود و درسه به گمان مرگش باز مي گردد.
خضر نبي به ياري پسر زخمي ديده مي شتابد و او را از مرگ حتمي مي رهاند.
از آن سو مادر بوغاچ كه جواب قانع كننده اي از درسه خان نمي شنود، به جستجوي او مي پردازد و پنهان از چشم پدر تا هنگام بهبودي كامل از او پرستاري مي كند.
چهل دلاور درسه واقيعت را در مي يابند و از بيم درسه، او را به بند كشيده و به سوي سرزمين كفار مي گريزند.
مادر بوغاچ از او مي خواهد كه از كردة پدر چشم پوشيده و اورا از دست چهل نامرد خلاصي بخشد. پسر سخن مادر را مي پذيرد وسر در پي چهل نامرد مي گذارد،. آنان را تار و مار كرده و پدرش را آزاد مي كند. درسه از سلامتي پسر شادمان مي شود و دوباره او را به تخت بيگي مي نشاند و قورقوت آتا در جشن و سرور آنها شركت كرده و در حق آنها دعاي خير مي نمايد.
داستان تاراج خانه سالورقازان
روزي داماد بايندر خان ودلاور اغوز سالورقازان در مجلسي از سران اغوز سرمست گرديد و آهنگ شكار كرد و پسرش « او روز » را به همراه سيصد جوان به حفاظت و نگهبانه خانمانش گماشت.(زيرا در سرحد گرجستان اتراق كرده بودند و هر آن بيم حملة آنان مي رفت ).
جاسوس كفار خبرچيني كرد و شوكلي ملك با هفت هزار مرد جنگي شب نه به اردوي قازان تاخت و پس از قتل و غارت، نفوس بسياري را به اسارت گرفت و سپس براي غارت ده هزار گوسفند قازان راهي شد.
قاراجيق چوپان قوي پنجه، به همراهي دو برادرش در برابر لشكر تاراجگران جانانه مقاومت كرد و آنان را به عقب راند، ليكن دو برادر وي به شهادت رسيدند.
شابنگاه ساليرقازان خوابي دهشتناك ديد و به تنهايي روانة اردوي خود شد. ايل خود را درهم و پريشان يافت و نالان از آب و گرگ و سگ چوپان ماوقع را جويا شد و سرانجام چوپان را پيدا كرد و پس از كسب خبر سر در پي كفار گذاشتند.
ليكن قازان انديشيد كه كمك چوپان حتي در صورت پيروزي، ماية حقارت اوست و كار او را كمرنگ جلوه خواهد داد. پس چوپان را به درختي بست و تنها رفت. امّا چوپان وفادار درخت را از جاي كند و دنبال او به راه افتاد و گفت: « درخت را با خود مي برم تا پس از پيروزي بر كفار غذاي سرورم را با آن طبخ نمايم!» اين سخن او بر دل قازان نشست و او را به همراهي پذيرفته و وعدة منصب به او داد.
از آن طرف شوكلي ملك سرمست و مغرور مي خواهد تا بورلاخاتون همسر اسير قازان براي او جام شراب بگرداند. بورلاخاتون را مي جويند، امّا چهل دختر اسير اغوز همگي خود را بورلا خاتون معرفي مي كنند.
كفار تصميم مي گيرند كه پسر قازان، « او روز » را به دار كشيد و گوشت او را به دختران اسير بخورانند و مي گويند مادر او مطمئناً نخواهد خورد و شناخته خواهد شد.
بورلا خاتون از پسرش چاره جويي مي كند، امّا پسر حفظ شرف پدر را ارجح مي شمارد و به مادرش سفارش مي كند كه همچون ديگر دختران عمل نمايد تا بازشناخته نشود.
دار را آماده مي كنند، امّا در همين هنگام قازان و چوپان سرمي رسند. قازان از تمامي اموال خود صرف نظر مي كند و تنها آزادي مادر پيرش را از پادشاه كفار درخواست مي كند، امّا آنان او را مسخره مي كنند.
در اين ميان، ناگاه اغوزان سرمي رسند و پس از طهارت و مناجات بر صف كفار يورش مي برند. جنگي بزرگ درمي گيرد و شوكلي ملك و سران كافران به هلاكت مي رسند. دو هزار كافر كشته شده و پانصد اغوز به شهادت مي رسند و سپاه دشمن درهم مي شكند.
سالور قازان به سرزمين خود بازمي گردد؛ شكرانه مي دهد و قاراجيق چوپان را به منصب ميرآخوري مي گمارد. دده قورقوت در اين مراسم شادمانه شركت مي كند؛ سخن سرايي كرده و دعاي خير مي نمايد.
Üstdə göy çökmədikcə, altda yer dənizi deşmədikçe, elini mərasimi kim poza bilər? -Orxon kitabəsı