لغات تخصصی تورکی در فارسی
الاکلنگ: آلا اشاره به قرار گرفتن دو طبع متضاد ( مانند سیاه و سفید) در کنار هم است. کلنگ نیز اشاره به اهرم است.
اتو: به معنای تاول انداختن توسط آتش است.
ارسلان: ار+ سالان=> پهلوان بر انداز و آن اشاره به شیر درنده است.
اشكنه: (ایشمك=>نوشیدن)=> نوعی غذای آبكی
افشین: #=آغ شین=> سپید روی
اكباتان: # آغ باتان => نام قدیمی همدان = هگمتانه
النگو: #(ال=دست،انگ=داغ نشان)=> نشانگان دست
آچار: (آچماق=باز كردن)=> بازکن
آچمز: (آچماق=باز كردن، ماز=سلبیت فاعلی)= غیر قابل فتح
آدم: #=آتام= جدم
آرزو: #(آرماق و آریماق=جستن) => آنچه دنبالش می گردیم
آرمان: => آرزوی بزرگ
آیین: #(اویون=جشن) =>مراسم
بغض: (بوغماق=خفه كردن) => در گلو خفه شدن گریه
بلوك: (بولمك=قسمت كردن)=> قسمت
بوران: بلا و مصیبت معنا می دهد.
پایاپای: (پای=سهم)=سهم در مقابل سهم
تخم: (تخماق # =زاییدن) => وسیله تکثیر
تراش: (تارماق # = زدودن ناپاكی) => زدایش
ترک(دوچرخه): مقتبس از بخش پسین زین اسب است.
تشك: (توشمک # = پهن کردن) => گسترده
تومان: از توم به معنای کل مقتبس شده است و تومان یعنی بسیار زیاد.
چالش: به معنای تلاش است.
چكمه: (چكمك=بالا كشیدن)=> بالا كشیدنی
چلیپا: از چلپاز به معنای علامت + می باشد.
حوله: # خاو به معنی پرز است و حوله یعنی پارچه پرزدار
خانم: این کلمه از ترکی ازبکی وارد شده و معادل آذری آن "قادین" می باشد.
خاویار: # از خاو به معنی پرز است و آن نوعی ماهی است.
داروغه: نمایند اجرایی شهربانی.
داغون: به معنای ویران از مصدر "داغیردماق" است.
درمان: "درماق" یعنی برچیدن و درمان یعنی دارویی که دردها را از بین می برد.
دشنه: به معنای سوراخ کننده است.
دلهدزد: املای درست این کلمه " دله دوز" به معنای شیاد است.
دنج: یعنی مکان آرامش.
سارا: سارای=ساری آی=> ماه تازه طلوع کرده
سالار: (سالماق=انداختن)=> بر انداز
سامان: مقتبس از "ساهمان" به معنای انتظام است.
سرمه: سورمه=سور(سورمك=كشیدن) مه=> مالیدنی
سودا: (سو= عشق) => محبوب
سورتمه: وسیله لیز خور
سوسمار: نه شبیه سوسک است و نه مار! بلکه از لغت ترک به معنای جانور گنگ است.
شلاق: یعنی اردنگی.
شلتوکوچلو: هر دو از چل به معنای برنج نتراشیده اند.
شیطان: شی آتان=> کسی که اشیاء نامرغوب می اندازد. جالب آن که که به نمایشگاه خودروهای مستعمل " شیطان بازار" می گویند.
عراق: به معنای جای دور ولی در دسترس است.
عرق: یعنی نژاد پرستی.
عسگر: نمی دانم چرا خیلی ها امام یازدهم را حسن عسگری می نامند و حال آنکه در عربی حرف "گ" موجود نیست. در ج. آذربایجان و ترکیه به نیروهای نظامی عسگر می گویند.
عیوض: =آیواز=>مهوش
غارت: زورگیری.
غلام: غل یعنی بازوی دست و غلام یعنی وردست.
فرفره: اسم فعل موکد از فریلاماق یعنی دوران تند داشتن.
قاطر: (قاتماق=تركیب كردن) => حیوانی مرکب از اسب و خر
قالگذاشتن: (قالماق=ماندن) => مانع حرکت شدن
قدغن: #=قاداغان(قادا=بلا،خطر)=> دستوری که هتک آن باعث بلاست
قرقره: پیچه نساجی
قرقی: # (قیرماق=تار و مار كردن) => تکه تکه کننده
قشقرق: (قیشقیرماق=داد و بیداد كردن) => فریاد
قشون: از مصدر "قشماق" به معنای همراهی و یکسانی می باشد.
قطار: => به معنی اعضای ردیف شده است. به شترانی که پشت به پشت حرکت می کنند نیز قطار می گویند.
قورباغه: (قور=صدا كردن شکم ، باغا=دوزیست) => سنگ پشت
قیچی: (قییماق= بریدن)=> برش دهنده
کشیک: ترکان ایران "کشمک" را بعضا "گچمک" تلفظ می کنند و این معانی متعددی دارد چون عبور کردن، هدایت کردن، سرکشی کردن و ...
کولاک: تنها اشاره به وزش باد خنک دارد.
کومور: سیاه مثل زغال.
گلستان: باور کنید در استان گلستان آنقدر ها هم گل وجود ندارد. بلکه در آنجا "گول" یعنی آبگیر فراوان است.
گلشن: یعنی گل روشن.
گلعذار: گل+رخ
گلوله: از "گوله" مقتبس شده و همین کلمه در ادبیات کوچه و بازار نیز رایج است.
گنبد: اگر به یاسوج رفته باشید، این شهر را "دوگنبزون" می نامند. گونبز یعنی محلی که خورشید اول به آنجا می تابد.
ویجین: #(بیچمك=درو كردن) => هرس
یدک: از مصدر "یماق" و آن اسبی است که بدون سوار در عقب سوار حرکت می کند. اسب بی سوار خستگی ناپذیر است.
یغلوی: همان "یاغ قابی" یعنی روغندان است.
یورش: یعنی پیشروی.
توضیح: در گویش های ترکی مانند ازبکی، ترکمنی یا ترکیه ای حرف "د" به "ت"؛ "ی" به "و"؛ "خ" به "ک" و ... در گویش آذری تبدیل می شود. مانند تیمور که همان دمیر است. یعنی این کلمات اساسا ترکی اند ولی از آسیای میانه یا بین النهرین وارد زبان فارسی شده اند هر چند معادل آذری آنها موجودند. این کلمات با علامت # مشخص شده اند.
دیگر کلمات: آبجی؛ آذوقه؛ آژان؛ آقا؛ اجاق؛ اردک؛ اردو؛ ارمغان؛ اشکاف؛ الاغ؛ اوستا؛ ایل؛ ایل؛ آیدین؛ باتلاق؛ باجناق؛ باسلق؛ باغ؛ باغچه؛ بچه؛ بخار؛ بشقاب؛ بقچه؛ بلدرچین؛ بیبی؛ بیطار؛ پالتو؛ پتو؛ پتیاره؛ پلو؛ پنجره؛ تپق؛ تپه؛ تخم؛ تلنبه؛ توپ؛ توتون؛ جادو؛ جار؛ جارچی؛ جلگه؛ جلو؛ جوجه؛ چاپ؛ چاپار؛ چاپارخانه؛ چاپیدن؛ چاتمه؛ چارغ؛ چاکر؛ چاشنی؛ چاق؛ چاقو؛ چاووش؛ چپاول؛ چرگه؛ چریک؛ چک؛ چکش؛ چکمه؛ چلو؛ چماق؛ چماق؛ چنگال؛ خاتون؛ خاج؛ خان؛ خانم؛ خانه؛ داداش؛ دشمن؛ دگمه؛ دلمه؛ دمار؛ دوقلو؛ دولاب؛ دولمه؛ زروه؛ ساچمه؛ ساخلو؛ ساناز؛ سلجوق؛ سنجاق؛ سنقر؛ سوروسات؛ سوغات؛ سوگل؛ سوگلی؛ سیل؛ شیشه؛ طاق؛ طاقچه؛ طپانچه؛ عنوان؛ قاب؛ قابلمه؛ قاپیدن؛ قاچ؛ قاچاق؛ قاچاقچی؛ قاره؛ قاشق؛ قاطر؛ قالپاق؛ قالی؛ قالیچه؛ قایق؛ قبراق؛ قرق؛ قرقی؛ قره گل؛ قره قات؛ قره قروت؛ قزل آلا؛ قزنقفلی؛ قشو؛ قصبه؛ قلچماق؛ قلدر؛ قلندر؛ قنداق؛ قوچ؛ قورمه؛ قوش؛ قوطی؛ قیمه؛ کاغذ؛ کرج؛ کرسی؛ کرنش؛ کندو؛ کنکاش؛ کهر؛ کوچ؛ کوچک؛ گلنگدن؛ گمرک؛ گوگوش؛ گونیا؛ لوت؛ مغازه؛ نوکر؛ یابو؛ یاساق؛ یاطاغان؛ یاغی؛ یراق؛ یربهیر؛ یقه؛ یواش؛ یورتمه؛ یونجه.
Üstdə göy çökmədikcə, altda yer dənizi deşmədikçe, elini mərasimi kim poza bilər? -Orxon kitabəsı